روزی که...
وقتی در راهی پیش میروی که شاید به زندگی راهبر باشد، بازگشتن چه دشوار است...
چه دلیلها که ندارم این روزها برای زمزمه کردن این جمله... وقتی در باورهات نگنجد که باید راه آمده را برگردی، خستگی از بند بند وجودت ضجه میزند و دلت میخواهد تکه تکه های وجودت هرکدام گوشه ای از کائنات در بی وزنی محض پرتاب شود .
نیامده ام که مثل این سایتها و وبلاگها بهت و ناباوری و یأس و نا امیدی شر کنم و گرد مرگ بپاشم. نیامده ام بپرسم شما قبای ژنده خویش را کجای این شب تیره آویخته اید که ما هم برویم همانجا بیاویزیم؟ نیامده ام که بگویم دردم آمد از پوشاندن لباس مشارکت به تن اعتراض...که... گفتن ندارد... دارد؟
دارم به زمان دورتری نگاه میکنم ، از زمان دورتری حرف میزنم. روزی که هرکس یک چهار دیواری دور خودش بکشد و کنج تاریکی اش کز کند، که همین امروز هم کم نداریم این آدمها را. روزی که این تک تک رفتنهای دوستان و آشنایان، فوج فوج بشود و تنهایی و خالی شدن دور و برمان محکم توی سرمان بخورد. روزی که وقتی داریم از آرمانها و آرزوهامان با دوستانمان حرف میزنیم زهرخندی تلخ تر از نیشخندهای امروزشان گوشه لبشان بنشیند و توی دلشان احمق بخوانندمان و با نگاه بی فروغشان آرام و متین بپرسند" خب که چی؟" و آن ته ته های دلمان را با هیچ پر کنند...
از اینکه روزی آمار امید به زندگی (زیستی)میان مردم سر بکشد به فلک و دلهاشان سالها پیش از ظهور آمار و ارقام مرده باشد( امروز اینطور نیست؟... )
من میترسم. از اینکه انفعال بشود رویه ای طبیعی، و روزمرگی و بی دغدغه گی بشود الگوی آسان زندگی کردن و آرامش داشتن...
من میترسم از اینکه کسی از خودش نپرسد کجا ایستاده و چه میخواهد... یا اینکه بپرسد، اما به خودش پاسخ بدهد : هیچ ، یا : خواست من؟ چه اهمیت دارد؟! بعد هم سیگاری آتش بزند و راهش را بگیرد و برود...من میترسم از اینکه روزی برسد که حتی صدای گریه و خنده ی کودکی آن ته ته های دلم را نلرزاند...
من از همه ی چیزهایی که مرا ناگهان نابینا میکند، از ظلمت ناگهانی ای که توی چشمهام فرو میرود و در همان تاریکی نگهم میدارد میترسم . من از عادت کردن به این ظلمتها میترسم ...
نیامده بودم که بهت و ناباوری و ...
اما تنها چیزی که نه فقط امروز که دیروزها و فرداها سرپا نگهم داشته و میدارد، امید است و این حس قوی بی حد و اندازه ی لعنتی ام که دائم زیر گوشم زمزمه میکند: چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند... خیال خام و دل خجسته؟ نمیدانم، اصلن اسمش را هر چه میخواهید بگذارید. اما دارمش ، به همراه بی نهایت ایمانی که توی دلم برایش موج میزند. حالا نتیجه "به ظاهر" هرچه که میخواهد باشد.
پ.ن: اینها توی draft جا مانده بود.
فرداها هر روز دارند می آیند. فارغ از هر نتیجه ای.
