تبليغاتX
به آهستگی... - جغرافی

به آهستگی...

جغرافی

دارم روی نقشه جای چوپان گمنامی را علامت میزنم، که روی همان تخته سنگ سیاه ، کنار آن دره می نشست و نفسش را هل میداد توی نی خوش دست وخوش صداش ،که از لبه ی آن چاهی بریده بود که شبها با سطل، ستاره ازش بالا می آورد .یادم باشد آن چاه را هم علامت بزنم . یادم باشد رد گیوه هاش را هم تا دروازه ی شهر نشانه بگذارم، و آنجاها را هم که خسته شده بود و لمیده بود کنار آن اقاقیها ،رو به آسمان و سیبی گاز زده بود و ستاره شمرده بود تا خوابش برود؛ چون گوسفندهاش را پول کرده بود برای کاسبی توی شهر و دیگر گله نداشت که هی شبهای بی خوابی و بی خستگی، از رودخانه پریدنشان را بشمرد. یادم باشد وقتی رد گیوه هاش توی شلوغی رد پاهای شهر گم شد، یادم بماند که او هنوز توی شهرست تا وقتی دلش آسمان و نی و چاه و ستاره و بره و دره خواست رد گیوه هاش را (اگر کفش نشده بود ) تا همان تخته سنگ نشانه بگذارم . یادم باشد توی علائم و راهنمای نقشه کنار نی اش بنویسم :شاکی و کنار شبهای شهرش بنویسم:شبهای بی ستاره.

یادم باشد.

 

+  سی ام اردیبهشت 1388ساعت   توسط بهار  |