تبليغاتX
به آهستگی... - برای روزهای ساده و صبورم

به آهستگی...

 

همیشه بهانه ای هست ، برای اینکه بخوای کمی بیشتر بمونی ...

یا شاید گریزی داشته باشی از تمام آنچه می اندیشیدی ناگزیره...

گاه و بیگاه همین روزای ساده و صبور، لبریز شور کودکانه ای می شه از دیدن دوباره واژه های چشم آشنایی که کم کم میرفت تا غبار فراموشی بگیره .

 

 شاعری که فقط مثل خودش حرف میزنه ...

هر بار که این دو شعرش را زمزمه میکنم،حس محوی در گذر از سالها و ماهها برام زنده میشه که بی نهایت دوستش دارم ...

 

 

 

آخرین عاشقانه های ری را...

 

مِی خوردنِ روز با روياهای دورِ ملکوت
با ملايکِ خودت که پياله‌پياله به دست
از ملکوت آمده‌ن
ميگن: تو آيتِ خلاصِ خوابای ماه
چه کردی برا خدا که مِهرت و انداخت به دلِ سنگ
به دلِ ستاره، به دل آدمی!؟
من به جادوی کلمه رسيدم
برو مثل خودت حرف بزن
امروز حرف، فردا شعر، پس‌فردا وحیِ خلاص!
حرف همينه که هست

ببين من چقدر ثروت‌مند شدم به اين دنيا!
نه خواب و نه رویا
فقط رفتم پی رَدِ برف تا آخرای زمستون
جای پاتو بوسيدم

 بعد زبونم باز شد به اين جور گفتنا  
که نه شعره و نه قصه‌ست، نه حرف،
خب منم یه شب گفتم بشکنم اين تاريکی رو!
رفتم و آتيش واسه‌تون آوردم
واسه سرما، واسه زمستون !
حالا گرمِ گرم بخوابين!
من زده‌م پرانتزا رو باز کرده‌م
حالامی‌تونين از وسطِ مزرعه‌ی ماه رَد بشين
گُل بچينين، ستاره بچينين،
بعد... برو کنار، تا لکه رو از رو دامن دريا بردارم!
پس‌فردا بهِت می‌گم
کی به کيه!
حالا يه خورده برامون بزن!
ميخوام بخونم
دلم گرفته،
 کلمه‌ها رو از زندونِ هزار ساله‌شون نجات ميدم دارم
من اَبَدم، اما خوب!!
 این یه رازه به پيغمبر!!

 

...

 

عاشق شدن در دی ماه ، مردن به وقت شهریور ...

 

هنوز هم هی سَرَت را بالای ستاره می‌گيری؟
پُشت اين آسمان،‌ آسمانی ديگر است!
باز هم پر از ستاره
پشت آن آسمان، باز آسمانی ديگر، پر از واژه و پری!


زبانِ بی‌نهايت، همين اختلاطِ اشاره و لبخند است.
. تو بی خود ازخواب ديشبت، هی برای آينه سخن می‌گويی
آينه، تعبير همين معانی آسان ماست،
باور کن!

 

...

 

باور کن ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بهار  |