بی ویرایش
یکهو، یک آن،یک آدمی(حالا هرکسی) میزند زیر همه چیز(حالا هرچیزی) و ویران می کند! ساعتها از حرکت باز می مانند. آدمهای اطراف همه مجسمه می شوند، یا شاید خود آدم مجسمه می شود میانه ی میدانی، جاده ای ، راهی. خورشید اصلن مکثش می گیرد.خیره به نقطه ای روی زمین میماند و زمین جستجو وار به گریبان خویش نگاه میکند، به خط نگاه خورشید، به قلبش، به همانجا که همه چیز جامانده، وامانده...
انگار یک چیزی از جایی به حاشیه ی کوه پرت میشود و بی رمق می غلتد و می چرخد و جایی توی دامنه، شاید میان دوتا صخره باز می ماند؛ بعد انگار هزارسال است که آنجا افتاده. همانجا، وامانده...
تا حالا به این صفحه ی سبز گوش داده ای؟... مدتها پیش وقتی داشتم دنبال لینک نوشته ی موسیقی میگشتم، رسیدم به این جمله:" فاتحهای بخوانيد و بگذريد!" قلبم آویزان شد... نه به خاطر آن صفحه که دیگر نبود، نه! می دانی، فکر دیگر نبودن و شاید تمام شدن تشویشی انداخته بود ناگهان توی جانم، که نمیدانم چرا انقدر اندوهناک تعمیمش داده بودم به خیلی چیزها، به خیلی آدمها، به خیلی لحظه ها...
خالی شده بودم.انگار کسی از بلندی پرتم کرده بود توی دره ی عمیق و سیاهی که می دانستم آخر ندارد. تسلیم و خالی، هی توی تاریکی فرو میرفتم.و کم کم بی وحشت، بی دلهره، بی ترس... تصور اینکه چیزی برای از دست دادن، برای باختن نداری ، ترسی درمیان باقی نمی گذارد... اینجور وقتها دنیا باید به پایان برسد، اما نمی رسد. و همین است که رقت انگیزش میکند... پس دل بستن و اعتماد کردن چه اهمیت دارد؟
" تا می توانی به درخت تکیه کن، روزی همین درخت دار می شود." نه باسی جان، باید به میرکوبتن شاعر یاد میدادی که درختها گهواره هم میشوند که دنیایت را در آن بخوابانی و برایش لالایی بگویی و تابش بدهی و برای باقیِ همه ی آن چیزهایی که هست، دهن کجی کنی که: برو به درک. باید یادش میدادی که درختها کتاب هم می شوند و دفتر و قلم ...
اینکه چطور می شود که اینطوری میشود را حالا ...
"دلیل ها" همیشه هستند. همان مستترهای نابی که باید جان بدهی تا یک آن ببینی شان. همان هایی که "باعث"اند که کسی سالها برود گوشه ی می فروشی کی پور شیشه ی بخار گرفته ی پنجره را اندازه ی یک کف دست پاک کند و زل بزند به ایوان خانه ای و ذره ذره همانجا آب بشود، بی هیچ نشانه ای، رمیده و بریده از دنیا، دلگیر دلگیر دلگیر... همانهایی که"دلیل"اند آدم وقتی بوی اثیری خاک را توی ریه هاش هل می دهد بی اختیار از شوق لبخندش بگیرد. که به خاطرشان دل آدم پرپر میزند و میخواهد از یقه اش بپرد بیرون!بعد توی همان گیر و دار آدم بترسد که کسی شنیده باشد صدای قلبش را،یا دیده باشدش که مثل کفتر از زیر یقه اش دارد سرک می کشد بیرون... چیزی که آدم به خاطرش ماندگار می شود توی شهری غریب یا کنده میشود از شهری میرود دیار خودش. که روزی میرسد که آدم می خواهد دنیا را ، تمام دنیا را یکجا بالا بیاورد. که سر وقت آدم یادش نیاید صدای بال زدن هزارتا پرنده را کجا شنیده... که به خاطرش گم میشود، پیدا میشود، نیست میشود، هست میشود... که آدم از دنیا دست می شوید،شاید هم دنیا دست از آدم می شوید. بعد همان آدمه،دستهاش را میگذارد زیر سرش روی بام یا توی دشتی سینه به سینه ی آسمان می خوابد، چشمهاش را به بیکرانگی و شرافت روز و شبش میدوزد تا سهمیه ی نفسهاش تمام شود. کسی چه میداند یک تکه از بهشت برای تو یعنی کجا.و زندگی یک لحظه اضطرابی است که به صد مرگ تاق میزنی ،و بالاتر ، یک لحظه عشقی که به صد اضطراب...
حالا دیگر میدانی که نباید بگویی : چه اهمیت دارد.

