تبليغاتX
به آهستگی...

به آهستگی...

جغرافی

دارم روی نقشه جای چوپان گمنامی را علامت میزنم، که روی همان تخته سنگ سیاه ، کنار آن دره می نشست و نفسش را هل میداد توی نی خوش دست وخوش صداش ،که از لبه ی آن چاهی بریده بود که شبها با سطل، ستاره ازش بالا می آورد .یادم باشد آن چاه را هم علامت بزنم . یادم باشد رد گیوه هاش را هم تا دروازه ی شهر نشانه بگذارم، و آنجاها را هم که خسته شده بود و لمیده بود کنار آن اقاقیها ،رو به آسمان و سیبی گاز زده بود و ستاره شمرده بود تا خوابش برود؛ چون گوسفندهاش را پول کرده بود برای کاسبی توی شهر و دیگر گله نداشت که هی شبهای بی خوابی و بی خستگی، از رودخانه پریدنشان را بشمرد. یادم باشد وقتی رد گیوه هاش توی شلوغی رد پاهای شهر گم شد، یادم بماند که او هنوز توی شهرست تا وقتی دلش آسمان و نی و چاه و ستاره و بره و دره خواست رد گیوه هاش را (اگر کفش نشده بود ) تا همان تخته سنگ نشانه بگذارم . یادم باشد توی علائم و راهنمای نقشه کنار نی اش بنویسم :شاکی و کنار شبهای شهرش بنویسم:شبهای بی ستاره.

یادم باشد.

 

+  سی ام اردیبهشت 1388ساعت   توسط بهار  | 

Eternal sunshine of the spotless mind

 

 !How happy is the blameless vestal's lot
.The world forgetting, by the world forgot
!Eternal sunshine of the spotless mind
;Each pray'r accepted, and each wish resign'd
;Labour and rest, that equal periods keep
";Obedient slumbers that can wake and weep"
,Desires compos'd, affections ever ev'n
...Tears that delight, and sighs that waft to Heav'n

Alexander Pope

 

Everybody's gotta learn sometime 

 

+  بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط بهار  | 

باران

دست میکشم به پوست درخت ها،هنوز خیسند. راست میگوید:"عیار،می نماید خویش را..."

+  هفدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط بهار  | 

شهاب باران

دیشب آسمانمان نیمه ابری بود،

شهابهاتان نبارید خداجان!

پس آرزوهامان چه می شوند؟!

... 

+  پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط بهار  | 

گلابگیری

وقت گلابگیریست.کاشان که رفتی، یک بغل از این گل ها و گلبرگ ها بیاور برایم.زیاد. میخواهم بریزمشان توی بالشم. کنار پر چلچله ها.آوازشان خوشبو میشود. برای خوابهایم خوبست. صبح ها که بیدار شوم میبینی سلامهام چه پرپری میزنند،چه صورتی اند.

گلاب هم بیاور، با بیدمشک.برای وقتهایی که خبرهای خوش راه خانه مان را گم کردند،برای چشم انتظاری خوبست.

چه کم حوصله!اگر من بودم دانه دانه گلبرگها را جلوی آفتاب میگرفتم و خشک میکردم.چند گوله یخ و چند پر نسترنِ توی آب رقصان و چند قطره بیدمشک و دوتا حبه قند توی یک لیوانِ قد بلندِ آن وَرَش پیدا، آب روی آتشست برای التهاب چشم انتظاری...دلت نرم میشود، بی گِره...

اما بازهم شما مراعات کنید ،همینطور بی قید و لا ابالی ،همینطور مفت و آسان نگویید "گلاب" .

ای باغبان... ای   باغبان . . .

+  دهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط بهار  | 

هنوز در سفرم...

 

« دارم نگاه می کنم و چیزها در من می روید. در این روز ابری، چه روشنم. همه رودهای جهان به من می ریزد به من که با هیچ پُر می شوم. خاک انباشته از زیبایی است. دیگر چشمهای من جا ندارد... چشم های ما کوچک نیست، زیبایی کرانه ندارد...»

 آغازش اینجاست.

 

+  نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط بهار  |