دیشب/امروز ،راس ساعت صفر...اتفاق افتاد "این چیزا راضیم نمیکنه..." پس اونهمه خوش خبر باشی گفتن به کلاغا...
کلمه ها توی ذهن خواب و چشمای بسته تکرار میشن..."نیستان من بهشت شماها نیست که وجب به وجبشو از/با ترس خریدین...باشه واسه آرزو داراش..."
خط به خطشو توی ذهنم میگیرم و میرم جلو:"نه مثه یه مومن کوردل متعصب،نه مثه یه کافر نفهم بی ریشه که جفتشون یه دردن..."
"با این عقل بی دل و بی درد و مصلحت اندیشم شاید بتونم خودمو گول بزنم اما نقطه مبهم و دوردستی که دارم نگاهش میکنم..."
" لحظه ای که همه ی هست ها یک هست میشه،همه ی صداها،چهره ها،نگاهها،... رنجی نیست .به دست آوردن و از دست دادنی نیست.گم شدن و پیدا شدنی نیست.آسمون سقفش انقدر کوتاه نیست.نفس کشیدن انقدر سخت و سنگین نیست."
"خستگی و ملال و دلزدگی و عادت کردنی نیست.سکوت نیست.حرف نیست.تضاد نیست.دغدغه ی بود و نبود نیست.چرا و چگونه و ابهامی نیست و بینهایت نیستی که نیست..."
نه دیر،نه دور و نه دروغ..."وجود داشتن فقط یه مصدره،که صرف شدنش فقط وجود داشتن نیست..."
"حس میکنم دارم تجزیه میشم... دیدن و دم نزدن...رنج و حتی زجر...مرهم این ناامیدی ابدی... کدوم ناامیدی؟ پس چرا با هر صدای آشنایی از جا پریدن؟چرا انتظار؟چرا باور؟چرا گوش دادن؟چرا حرف زدن ؟چرا سکوت ؟چرا دل بستن؟چرا رنج کشیدن؟چرا دلتنگی ؟چرا پرسیدن "چرا"؟یا"چطور"؟... دارم خودمو گول میزنم ؟..."
"حرفایی نیست که از سر شکم سیری و بیدردی نشخوار آدم بشه... بت نیست که بتراشی و بپرستی و از سر بیهودگی بشکنی..."
" نمیتونم به این روزمرگی خو بگیرم و با خودم موندگار بشم...نمیتونم مثه یه احمق لبخند اجتماع پسندانه روی لبام نگه دارم..."
"من آدم زندگی کردن توی دنیای شما نیستم..."
"شادی غمناک..."
"چی باعث میشه توی چهره ی کسی دقیق بشی و لابه لای حسش،فکرش،نگاهش دنبال خطوط خوندنی و آشنا بگردی؟... چی؟ ... "
"دنبال چی میگردی؟چی میخوای؟..."
"دل دلایلی داره که عقل از اونا آگاه نیست... بهش گوش بده جوان..."
"اول و آخر کجاست؟ هرچه آغاز ندارد نپذیرد انجام..."
"انسان بودن با هرچیز دیگری بودن فرق داره..."
"مثه یه کبوتر که توی قفس بالهاشو تمرین میده واسه پرواز...مثه یه قناری که توی قفس میخونه واسه..."
"واقعن چقدر زمان لازمه که آدم صدای شکستن چیزی رو در وجودش بشنوه؟... چقدر ...؟"
"با درون سوخته..."
"گرم بود گِله ای رازدار خود... "
"...فرو مگذارش"
"ما را آرزویی نباشد که ...
ساعتی پس از ساعت دیگر...پیوند نفَسی به نفَس دیگر... گامی از پس گامی دیگر... ما را از فریب سراب در امان بدار...مرگ را در برابر ما... مرگ... م ر گ ..."
"خرقه پوشی من..."
خط به خط... "این چیزا راضی ام نمیکنه" خبر خوبیه...همه چیز سخت میشه اما... نه دیر،نه دور و نه دروغ...
پس اونهمه خوش خبرباشی گفتن به کلاغا...اونهمه بیتابی... اونهمه انتظار... اونهمه سربه هوایی...گاهی خبرا پیش خود آدمه... باور کن.
خبری در راهست...