تبليغاتX
به آهستگی...

به آهستگی...

ضلع پنجم مستطیل

به خانه می رفت...

با کیف و

با کلاهی که برهوا بود!

"چیزی دزدیدی؟"

مادرش پرسید!

"دعوا کردی باز؟"

پدرش گفت!

و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد

به دنبال آن چیز،

که در دل پنهان کرده بود!

تنها مادربزرگش دید،

گل سرخی را در دست فشرده ی کتاب هندسه اش...

و خندیده بود!

...

خدایت بیامرزد حسین پناهی! چقدر شبیه این بچه هه شدن آسونه این روزا ! با این تفاوت که مادربزرگ هم نبینه !

شبیه تاب بازی،سر خوردن از سُرسُره،الاکلنگ سواری،آب بازی و هزارجور دیگه آتیش سوزوندن و خندیدن... خندیدن به هر بهانه ای، گاهی حتی بی بهانه!

شبیه گردن کشیدن روی تاب و سرسره و الاکلنگ برای اینکه ببینی اونور دیوار چه خبره! شبیه هل دادن علیرضا کوچولو، دوس جون تازه ات،که روی تاب نشسته و بالاتر بالاتر میکنه. شبیه اوج و فرود و اوج... شبیه دویدن،پرواز کردن،روان شدن... شبیه دست تکان دادن برای مسافرای قطار.شبیه همه ی درختایی که مردد موندن به دست و پای قد کشیده ات نگاه کنن یا شیطنت های کودکانه ات! شبیه نیمکت های خالی که دوست دارن برات قصه بگن...

شبیه ضلع پنجم مستطیل!

شبیه خود خود خودت...

+  سی ام فروردین 1388ساعت   توسط بهار  | 

ساعت صفر

دیشب/امروز ،راس ساعت صفر...اتفاق افتاد "این چیزا راضیم نمیکنه..." پس اونهمه خوش خبر باشی گفتن به کلاغا...

کلمه ها توی ذهن خواب و چشمای بسته تکرار میشن..."نیستان من بهشت شماها نیست که وجب به وجبشو از/با ترس خریدین...باشه واسه آرزو داراش..."

خط به خطشو توی ذهنم میگیرم و میرم جلو:"نه مثه یه مومن کوردل متعصب،نه مثه یه کافر نفهم بی ریشه که جفتشون یه دردن..."

"با این عقل بی دل و بی درد و مصلحت اندیشم شاید بتونم خودمو گول بزنم اما نقطه مبهم و دوردستی که دارم نگاهش میکنم..."

" لحظه ای که همه ی هست ها یک هست میشه،همه ی صداها،چهره ها،نگاهها،... رنجی نیست .به دست آوردن و از دست دادنی نیست.گم شدن و پیدا شدنی نیست.آسمون سقفش انقدر کوتاه نیست.نفس کشیدن انقدر سخت و سنگین نیست."

"خستگی و ملال و دلزدگی و عادت کردنی نیست.سکوت نیست.حرف نیست.تضاد نیست.دغدغه ی بود و نبود نیست.چرا و چگونه و ابهامی نیست و بینهایت نیستی که نیست..."

نه دیر،نه دور و نه دروغ..."وجود داشتن فقط یه مصدره،که صرف شدنش فقط وجود داشتن نیست..."

"حس میکنم دارم تجزیه میشم... دیدن و دم نزدن...رنج و حتی زجر...مرهم این ناامیدی ابدی... کدوم ناامیدی؟ پس چرا با هر صدای آشنایی از جا پریدن؟چرا انتظار؟چرا باور؟چرا گوش دادن؟چرا حرف زدن ؟چرا سکوت ؟چرا دل بستن؟چرا رنج کشیدن؟چرا دلتنگی ؟چرا پرسیدن "چرا"؟یا"چطور"؟... دارم خودمو گول میزنم ؟..."

"حرفایی نیست که از سر شکم سیری و بیدردی نشخوار آدم بشه... بت نیست که بتراشی و بپرستی و از سر بیهودگی بشکنی..."

" نمیتونم به این روزمرگی خو بگیرم و با خودم موندگار بشم...نمیتونم مثه یه احمق لبخند اجتماع پسندانه روی لبام نگه دارم..."

"من آدم زندگی کردن توی دنیای شما نیستم..."

"شادی غمناک..."

"چی باعث میشه توی چهره ی کسی دقیق بشی و لابه لای حسش،فکرش،نگاهش دنبال خطوط خوندنی و آشنا بگردی؟... چی؟ ... "

"دنبال چی میگردی؟چی میخوای؟..."

"دل دلایلی داره که عقل از اونا آگاه نیست... بهش گوش بده جوان..."

"اول و آخر کجاست؟ هرچه آغاز ندارد نپذیرد انجام..."

"انسان بودن با هرچیز دیگری بودن فرق داره..."

"مثه یه کبوتر که توی قفس بالهاشو تمرین میده واسه پرواز...مثه یه قناری که توی قفس میخونه واسه..."

"واقعن چقدر زمان لازمه که آدم صدای شکستن چیزی رو در وجودش بشنوه؟... چقدر ...؟"

"با درون سوخته..."

"گرم بود گِله ای رازدار خود... "

"...فرو مگذارش"

"ما را آرزویی نباشد که ...

ساعتی پس از ساعت دیگر...پیوند نفَسی به نفَس دیگر... گامی از پس گامی دیگر... ما را از فریب سراب در امان بدار...مرگ را در برابر ما... مرگ... م ر گ ..."

"خرقه پوشی من..."

خط به خط... "این چیزا راضی ام نمیکنه" خبر خوبیه...همه چیز سخت میشه اما... نه دیر،نه دور و نه دروغ...

پس اونهمه خوش خبرباشی گفتن به کلاغا...اونهمه بیتابی... اونهمه انتظار... اونهمه سربه هوایی...گاهی خبرا پیش خود آدمه... باور کن.

خبری در راهست...

 

+  بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط بهار  | 

یک تصویر

کنار درختی ایستادی و دستات موندن معطل کنارت!همینطوری که واسه خودتی یهو یه چیزی میاد لابه لای انگشتات! اولش سعی میکنی حدسش بزنی، اما دلت زودتر میخواد بفهمی جریان چیه!؟ سرتو برمیگردونی،دست یه آقا کوچولو رو میبینی که توی دستاته.موهای خرماییش داره توی آفتاب برق میزنه،چشماشم ریز کرده که مثلن نور خورشید! نره توی چشماش.معطلش نمیکنی دستشو سفت میگیری و برمیگردی طرفش. کل صورتشو با شکلات نقاشی کرده. نیشش تا بناگوش بازه.سرشو انقد بالا گرفته که فکر میکنی همین الانه که از پشت سر برگرده.یه چیزی توی اون دستشه،که گذاشته توی دستت!  لابه لای انگشتای کوچولوش انگار یه چیزی حل شده و دویده میون دستت! آروم بازش میکنی...بقیه شکلاتشه که آب شده .

یه نگاهی به دستاش میکنه،یه نگاهی به تو و زیر لب یه چیزی غرغر میکنه که نمیشنوی اما میفهمی.بعد با اون یکی دستش که مثلن تمیزتره آستین لباس سفیدتو میکشه سمت خودش انگار که میخواد تو رو از اون ارتفاع بلند بکشه پایین و هم قد خودش کنه. یعنی بشین! اطاعت میکنی و روی چمنا ولو میشی،حالا دیگه کاملن هم قَدین.

اون دستشو که خوشمزه تره میاره جلوی دهنت ،بعد سرشو تکون میده چشماشو گرد میکنه و از ته دلش سفت میگه : بَه! اگه ترجمه و تفسیرت حرف نداشته باشه میفهمی چی میگه ؛ ) و مشغول میشی!

کف دستش از تماس انگشتت قلقلک میاد،انگار داری باهاش لی لی_لی لی حوضک بازی میکنی،صدای خنده اش این فرصتو ازت میگیره که لحظه ای فکر کنی خودتم اون میون هستی،چه برسه به اینکه یادت مونده باشه یه عالمه آدم اون دور و بره که بعضیاشون دارن زل زل نگاهت میکنن...

مامانش از اون طرف داد میزنه فرزان! اون شیطونک هم انگار که فهمیده وقت تمومه،یه نگاهی به مامانش میکنه- یه نگاهی به تو ؛بعد میپره توی بغلت و با لبای کوچولوش روی گونه ات رو  نقاشی میکنه و فرار میکنه و تو رو همونجا با اونهمه شکلات و شیرینی تنها میذاره ... به قدمای کوچولوش که تند تند پشت هم برمیداره نگاه میکنی و جا میمونی ...

برمیگردی...

به خودت نگاه میکنی میبینی روی چمنا ولو شدی با دست و دهن و آستینای شکلاتی و گونه ای که نقش یه بوسه روش "حک"شده،مثه یه بازمانده...

+  چهاردهم فروردین 1388ساعت   توسط بهار  | 

snowflake

لابه لای همین غافلگیر شدنهاست که آدم مچ خودش را با این لبخند پهن شده روی لبها میگیرد که ای بابا! این دیگه از کجا پیداش شد ؟! حتمن حالا وقتش بوده. شاید اصلن مهم نیست که تو کی منتظری.وقتش که برسد مثل امروز دانه هاش را قد گردو میگذارد کف دستهات و میگوید بفرما.دستهات را باز میکنی و بی ترس از اینکه الان یکی از این گردوها میرود توی چشم و چارت به آسمان خیره میشوی و همه شان را یکجا بغل میکنی.میان این بارشِ بی حرف و سخن،کم کم بالا میروی.اوج میگیری.همه ی دنیا آرام آرام،خوب سپید مطمئنی میشود برای خودش و برای تو.اینجور موقعها وقتی حتی هنوز بیدار هم نشده ای و در خوابِ از برف بی خبری ،بالش ات هم پُرِ آواز پر چلچله هاست.

آفتاب رویش را گرفته، اما دنیا امروز بزرگتر شده انقدر که میتوانم دستهام را دوطرفم باز کنم و غصه ام نباشد از اینکه الان میخورد به دیوارها...میتوانم همه ی آسمان را توی سینه ام جا بدهم با همه ی گنجشکها و کبوتر های خیسش. میتوانم همه ی خستگی ها را توی تخم مرغی بچپانم و بکوبم به دیوار.حتی بی آنکه تردیدی داشته باشم از اینکه پاسخی می آید یا نه بپرسم :"خوبی؟"

مثل همان روز که آن "منِ"بیقرار، چرا چراکنان کلاسش را پیچاند و رفت جایی که خوشامد خوشمزه ای نثارش کردند و این شعر امیلی دیکنسون را گذاشتند وسط.

It sifts from leaden sieves

It powers all the wood

It fills with alabaster wool

The wrinkles of the road

It makes an even face

Of mountain and of plain

Unbroken forehead from the east

Unto the east again

It reaches to the fence

It wraps it rail by rail

Till it is lost in fleeces

It deals celestial veil

To stump and stack and stem

A summer's empty room

Acres of joints where harvests were

Recordless, but for them

It ruffles wrists of posts

As ankles of a queen

then stills its artisans like ghosts

denying they have been

گفته بودم امروز چراهام" باید "جواب داشته باشند،همین و بس.این "باید" یک جور ناجوری روی زبانم چرخیده بود ،میدانستم نباید باشد اما بود، که چاره ای نبود...و او انگار که داشت پیغامش را میرساند،بین آنهمه آدم خیره به چشمهام گفت:نپرس چرا...نپرس...

میدانی، استدلالها باید یک جایی کم بیاورند،دلیلها باید رنگ ببازند که چیز پررنگتری بیاید وسط، که به خودت بگویی در افسونش فقط باید شناور ماند،...آنروز هم آسمان توی سینه ام جا گرفت،با همه ی آبی ها و ابرهاش.

روی گلدانها،حسن یوسفها و شکوفه ها،همه سپید شده...یخ نمیزنند،میدانم... آمده ببیند،و برود.به همین کوتاهی...به اندازه ی عمر دانه هاش،که ماندنش ملال نیاورد،که نیازارد خاطر نازک کسی را...  

+  یازدهم فروردین 1388ساعت   توسط بهار  | 

ت و ھ م ...

مدتها بود وقتی قدمهام را می شمردم تا صدای همهمه ها توی سرم کمرنگ تر و آرام تر شود، یا حتی وقتی روی یکی از آن نیمکت های خلوت از سرمای پاییز،پشت آن گل های آهار  پلاسیده توی حیاط دانشکده،یا پشت آن سروها پناه گرفته بودم، سایه ی بال زدنهای پرنده ای را روی زمین میدیدم و تا وقتی از روی سرم رد نشده بود بال زدنهای آسوده اش را روی زمین تعقیب میکردم.وقتی فکر میکردم زمانش رسیده و حالا کاملن در دیدم قرار دارد سرم را بلند میکردم که بالهای شناورش را ببینم ،اما دلم فرو میریخت از اینکه جز چند تکه ابر و گاهی چندتا شاخه ی لخت درخت چیزی در آسمان نبود. مدتی هم گردی و سپیدی ماه را از همین گوشه ی چشمم میدیدم.بیشتر آن جاهایی که افق دیدم بازتر بود و ساختمان و درخت و کابلهای برق،آسمان را نپوشانده بودند.فرقی هم نداشت که چندم ماه بود.همیشه کامل میدیدمش.سر که بلند میکردم...

حالا مدتی است انگشتی نرم نرمک روی شانه ام می لغزد و کسی از پشت سر آرام و محزون صدایم میکند. گاهی دهانش را نزدیک گوشم میگیرد و الف اسمم را میکِشد و ھ  را از ته ریه هاش بیرون میدهد،طوری که گردنم از هرم نفس اش میسوزد.مثل همین دیشب.اینبار خواب بودم که انگشتش لغزید و ...چیزی میخواهد بگوید ،صداش آشناست اما به خاطر نمی آورم. هیچ به خاطر نمی آورم کجا و با کدام چهره ؟

توهم؟ برای تو که اینها را میخوانی اوهوم.برای منهم باید باشد. اما،    تو که گردنت از هرم نفسی نسوخته. تو که نفست نسوخته.تو که رد صدایی آشنا را از ته ته های خیالها و آرزوها و رویاها و واقعیتها بیرون نکشیده ای. تو که بی تابی هات را برای ماه ،برای ماه ها  قصه نکرده ای. تو که یک کبوتر بی پناه را آب و دانه نداده ای،بالهاش را دست نکشیده ای،پرَش نداده ای، نایستاده ای به تماشا که چطور پر میزند و اوج میگیرد و میرود و نیست میشود و دلت را تنها میگذارد در حسرت اینکه"یادش میمونم؟"و زیر لب زمزمه کنی" نه، جلدش که نکردم... ".تو که نازک آرای تن ساق گُلت به برت نشکسته.تو که قدمهات را آرام نکرده ای تا دستی روی شانه ات بلغزد و بلد باشد تو را باز بدارد از قدمهای بعدی که "بمان...". تو که کویر نرفته ای تا حالا که بدانی آن دور دورها حتمن چیزی برای دیدن و پیدا کردن هست ،که همین وقتها باید زیر همه چیز زد و ... تو که منتظر حرفی نبوده ای تاحالا، که باید می شنیدی و نشنیدی... تو که ...

تو که...

نه... حتمن تو راست میگویی... اینها همه توهم است.

ت و ھ م . . . چو خیال آب روشن،که به تشنگان نمایی ...

 

+  هشتم فروردین 1388ساعت   توسط بهار 

سلام بهار

سال نوی من مدتهاست که آغاز شده،گواهش هم،همین پوست انداختن های مکررم است،هرروز،با هر قدم،با هردم و بازم،با هر بار نشستن و برخاستن،باهربار چشم بستن و گشودن.هیچ کدام از لحظه هاش شکل دیگری نیستند،هیچ کدام ...پیش از این دلم می خواست نبیند و نداند،شاید از سر دلخوری،اما مگر می شود؟فقط باید روزی میرسید که برای من ثابت شود،مثل بهار، مثل آغاز...

زمستان ، شاید همان تصویر برهنه ای را بدهد که آدم از تمام پیچیدگی ها و حاشیه ها و پس زمینه هاش گرفته و بی فاصله نشسته به تماشا.روراست و بی هیچ انصافی تمام سر رفتنها و جاماندنها را میخواند آنهم با سرانگشتان یخ زده و ماسیده ،چه محو و سخت...چه دلهره ای چنگ میزند به جانت !طلبکار میشوی از تمام دیر جنبیدن ها و گاه نتوانستن ها،که چه وقت کم و تو ...

زمستان را تویی فقط ،شاید با تمام این بی پیرایگی، بازهم نیمه روشن .که آن روشناییِ محض، زمان خود خودش را میطلبد( که زیاد هم دور نیست)،وحالا دست کم خودت را گول زدنی درکار نیست.دلیلهات را یک به یک  بررسی میکنی ،نگاه میکنی،و تنها یک آه سینه ات را می سوزاند.شاید همین است که زمستان را برایم عزیز کرده ...این بی فاصله و بی حجاب دیدن خودم...

قصه ی هشتادو هفت من ،قصه ی پوست انداختن بود.قصه ای که دلم نمیخواهد تمام شود.قصه ی از زمین کنده شدن و معلق ماندن و بعد پرواز کردن و دوباره فرود آمدنم. حالا که به آسمان نگاه میکنم «رهاترم»،«سبکتر» و«بیقرارتر».میدانی،این سه تا کلمه را بی خیال نباید بخوانی.به قدرت بالهام ایمان آورده ام.همان وقتی که میگشتم و پیدا نمیکردم،دست ساییدم توی تاریکی و شروع کردم.بیقراریهاش را به جان خریدم .دستهام را باز گرفتم و به آغوش کشیدم همه ی کلمه هام را،گفتم:میدانی چقدر با خودم حرف میزنم این روزها؟ البته که میدانی ... به اندازه ی تمام سالهای عمرم .اگر نتوانستم همه شان را بنویسم دست کم گفتم و شنیدم خودم را، و چقدر بی رحم و بی فاصله! " و بعدها شنیدم که:" انقدر با خودت حرف نزن جوان"

هی گیر کردم به تیزیهای این دنیا،که لازمم بود ،نیازم بود.شاید که این سخت گرفتنها و نگذشتن ها(و نه نبخشیدن ها)جایی باید چیزی را نشانم میداد که لزومِ بودنش،کمتر از هوا نبود برای نفس کشیدنم.

حالا دلم میخواهد روزی برسد که به خط دوم و سوم بنویسم .میدانم که دور نیست،بعید نیست. لحظه هام را باید مزه مزه کنم ،میدانم.تمام خوشمزه هاش را ،تمام رنج هاش را دوست دارم،بی آنکه باکم باشد از اول و آخرش،که اینها همه می آید و میرود و تو همچنان که هستی.یکجا اصلن باید بنویسی و برای خودت ثابت کنی که چه کوتاه است این اشکها و لبخندها...اما گاهی چقدر درد دارد و عمیق آن ته ته های جانت را میکاود،مچاله ات میکند و باز...

 همیشه روزی هست،که می آید،که با خودت اتمام حجت میکنی.اما جاهایی هم هست که گیر میکنی لابه لای دلبستگی هات ونه وابستگی هات،لابه لای زمزمه هات که شاید سازها داشته و سوزها دارد.ایمانت را از شعارها تمیز میدهی و پایش می ایستی و قد میکشی .

عزیز بود نوشتن این تکه تکه های بزرگ شدنم(و نه آدم بزرگ شدنم)و باز هم جا ماند خیلی چیزها. خیلی چیزها...خوشحالم که هشتادوهفت کبیسه بود و یک روز بیشتر مهلتم داد.همین است شاید که دلم نمی آید به همین راحتی بگویم "سال نو مبارک" چون نو شدنها زحمت دارد .باید پایش بایستی و صبور باشی . باید که جا نزنی و بیدار بمانی تا وقتی روی شانه هات شروع کرد به شکوفه زدن و بال درآوردن، ذوق سرشار و کودکانه ای وجودت را سرریز کند و قدرش را بدانی تا به این آسانی ها کم نیاوری.یک جورهایی مثل مواظبت از ماهی قرمزهای کوچولو که یکساله شدند و باز هم سرسفره ی هفت سین امسالم نشستند.  

آدمهایی بودند و هستند که حواسشان بود و نبود، خواسته یا ناخواسته نقطه ی عطفی ساختند،تلنگری شدند برای هشتاد و هفت من.برای همه شان هشتادوهشت خوبی آرزو میکنم."خوب" شاید آن کلمه ای نباشد که باید منظور مرا برساند،اما دوستش دارم و میتوانم خیلی چیزهای دوست داشتنی را درونش جا بدهم و هدیه اش کنم.

سال نو مبارک : )

بهار دل نشین

+  سوم فروردین 1388ساعت   توسط بهار  |