تبليغاتX
به آهستگی...

به آهستگی...

تفال

کلمه هام غربال نمی شوند

ناچار،یکی شان را به تفال برداشته ام

" سکوت"

خوب آمده؟

...

+  بیست و هفتم اسفند 1387ساعت   توسط بهار  | 

Bilingual

وقتی شنیدم این قسمت از یوزارسیف!مربوط میشه به دیدار با برادرانش،این احتمال رو دادم که با وجود منابع مختلف شاید به نقش مترجم در ترجمه صحبتهای یوسف و برادرانش اشاره ای بشه! که زهی خیال باطل!

When Joseph, the Holy Prophet's son, was rescued from the well by some travelers and was taken to Egypt, according to Genesis he used another language, and years later, he talks to his brothers through interpreters: "They knew not that Joseph understood them, for he spoke unto them by an interpreter."

Genesis:42:23

چیزی که در کتاب پیدایش ذکر شده اینه که بعد از سالها وقتی دیدار دوباره ی اونها میسر شد به وسیله ی مترجم با هم صحبت کردند .البته این کاملن مشخصه که یوسف زبان مادریش رو فراموش نکرده بوده و فقط به خاطر اینکه از طرف برادرانش شناسایی نشه(یا هر دلیل دیگه ای)،مستقیمن با اونها حرف نزده. درباره ی وجود مترجم چیزی در سوره ی یوسف پیدا نکردم.حتی اگر این اشاره ی کتاب پیدایش رو هم نادیده بگیریم با توجه به اینکه زبان دو منطقه ی کنعان و مصر با هم متفاوت بوده ،میشد کمی خلاقیت به خرج داد و این موضوع رو در جریان داستان لحاظ کرد.البته این مشکل به هنگام ورود یوسف 12-10 ساله به مصر هم باید وجود میداشته که نداشته!

من همینجا با جامعه ی مترجمین در زمان جناب یوزارسیف به دلیل نادیده گرفته شدن،ابراز همدردی میکنم و انزجار خود را از تکرار این اشتباه در به تصویرکشیدن تاریخ ابراز میدارم.باشد که درس عبرتی باشد برای کارگردان بعدی !

پ.ن1:پیشنهاد میشود بخوانید!

پ.ن2:اگر منبع دیگه ای پیدا کردید یا در دست دارید که به وجود مترجم در اون زمان اشاره میکنه یا حتی تکذیبش میکنه ممنون میشم معرفی اش کنید.  

+  بیست و پنجم اسفند 1387ساعت   توسط بهار  | 

آروم باش

 اون روزایی که میشه توچال رو از اینجا با اونهمه برف خوشگل دید و زمستونو میون اینهمه برگای تازه جونه زده و خورشید داغ مزه مزه کرد،حتمنی یه روز دیگه ست.یه روزی مثه امروز. میدونستم دارم کجا میرم،پیش کی میرم وقراره چی بشنوم.یه آدم مثه کسی که آیدا خیلی جوندارتر نقشه شو تو ذهن آدم جامیندازه .یواش یواش یه جوری که هیچ نمیفهمی از کجا ،از کِی این آدمه شده سمبل برات،که یه چیزی رو کشف کردی توش که اصلنِ اصلن اگه الزایمرم بگیری یادت نمیره. که شاید حتی همون آلزایمره رو هم باهاش جمع و جور کنی بدی لولو بخوردش. ظاهرن داشتم میرفتم چشم پزشکی، اما امان از این ظواهر اعمال انسان!

یه گوشه ایستادم واسه خودم .منتظر.غرق آهستگی هام،اطمینانم،بینظمی هام که از هزارتا نظم و نظام آرومترن،خوش ترن و قابل اعتمادتر. که یهو لابی ریخت به هم!اینکه چرا و چطور بماند ، من اما همونطور ایستاده بودم برا خودم . میدونی،آدم اگه نخواد هیچی نمیتونه به هم بریزدش.با همون نقش همیشگی اش ،آرامش برهنه و صاف و سپیدش اومد بیرون و از کنارم رد شد .واسه سر درآوردن از شلوغیا نیومده بود .کار داشت اونطرفتر.برگشتم و با چشم آرامش شو تعقیب کردم.اما یهو انگار که فهمیده باشه برگشت و نگاهم کرد.یه چیزی رنگ گرفت زیر پوستم،سرخ و آبدار.وِلو شد گوشه ی چشمام،روی گونه هام،لبام.اصلن رک و پوس کنده،گل از گلم شکفت. اینجوریا که میشم این خنده هه میشینه روی صورتم ، ول نمیکنه لامصب! این سِنسو گرفتنه،این فهمیدنه کار هرکسی نیس. دیدی بعضیا رو چه زود میخونی ؟ چه زود میفهمی با این آدمه چقدر میتونی بمونی یا نمونی؟ همون اول اول میفهمی این واسه ده دقیقه اته یا ده روزت یا ...مثه همون.پیر شده بود،اما فهمید.اصلن اینجور فهمیدنا واسه همچین جاافتاده های باوقاریه که سال و ماهو کهنه کردن و به قول یکی سال سرشون گشته و هزارتا ریزو درشت دیدن و سوا کردن و حالا دیگه وقته خرج کردنشونه واسه یه آدمایی مثه من.عکس العمل یه همچین آدمایی چی میتونه باشه ؟غیر از اینه که یه آرامش روان هل بدن طرفت و یه مکث و لبخند عمیقو مخلوط کنن واسه پر کردن فاصله ی اون چند قدم؟ هوم... خب من چیزی به ذهنم نمیرسه! اما همین بهترینش بود واسه اون لحظه ی کش اومده ی من. لابی ساکت شد. همه چی آروم شد.اصلن انگار اومده بود تزریق کنه  چیزی رو که همه در اون لحظه لازم داشتن.رفت و من اونجا نموندم که برگشتنشو ببینم.دلم خلوت خواسته بود،یه خلوت امن.هنوز" آروم باش" گفتن دوسال پیش اش توی دلم موج میزد ،یعنی یادش بود؟!

یکساعتی گذشت،یکساعت خوشمزه.من آخرین نفر بودم.راستش نمیدونستم چی میشه،اما مطمئن بودم یه چیزی هست واسه اتفاق افتادن.

- "میدونی چرا برگشتم؟ "

-"..." . چیزی نگفت.فقط پرسید که از کجا اوردمش.براش گفتم که آسون نبود.گفتم که هنوزم بلدش نیستم درست، که میاد و میره ،که وقتی هست همه چیز هست و وقتی نیست هیچی نیست.که میدونم اگه بخوام داشته باشمش هیچی نمیتونه جلومو بگیره و اگه یادم رفته باشه (نه که نخوامش)هیچی اونی نیست که باید باشه.نگام کرد.

معاینه اش که تموم شد فقط گفت که داشته باشمش.که حافظه اش زیاد قوی نیست(مثه خودم: ) اما اگه داشته باشمش هرجوری و هرزمانی براش آشنام. برای همه ی اونایی که دارنش. یه وارستگی طعم دار و یه لبخند آشنا موند برام. یه اطمینان که به قول عطا هیچی نمیتونه تکونش بده.

همه ی روزایی که برف داره همینجوری سپید و نرم تموم میشه.همینجوری آروم و مهربون : ) باور کن.

 

+  بیست و یکم اسفند 1387ساعت   توسط بهار  | 

از نوع مطبوعاتی

 

.Prisoner flees on government's legs

اووووف!

 

+  بیستم اسفند 1387ساعت   توسط بهار  | 

سقف

 خودت خوب می دانی

قرارما این نبود

که این طور

همه چیز صامت شود

قرار بود روزی که بادبادکهایمان خال آسمان شد

بنشینیم و بلند بلند به این سقف کوتاه آبی بخندیم.

نه

 قرار ما این نبود

...

+  سیزدهم اسفند 1387ساعت   توسط بهار  | 

کافی شاپ

مثل این گنجشکی که در کافی شاپ دانشگاه گیرافتاده خودت را به شیشه ها میکوبی به خیال اینکه راه را پیدا کرده ای. اما تو فقط چیزی را دیده ای که باید می دیدی،وگرنه مثل گنجشکهای دیگر خودت را سرگرم خرده نانها و شیرینی های کف سالن میکردی و یا جوجه هایی که در لانه ات آن بالا ، کنج سالن، با دهان باز منتظرت هستند .

+  یازدهم اسفند 1387ساعت   توسط بهار  | 

سیب

هیچی خوشمزه تر از دیدن دخمل بچه ی 7-6 ساله ای نیست که دوتا دندون جلوش افتاده و با حرارت شیرینی داره تلاش میکنه سیبی رو گاز بزنه! انقدر شیرین، که شیرینت کنه و لبخندی روی صورتت پخش کنه که تا ته چشمات بدوه ! خوشمزه تر اینه که آروم آروم بری جلو، روی دوتا پاهات بنشینی وازش بپرسی : "به منم یه گاز میدی ؟" اونم درحالیکه چشمای کوچولوشو بهت خیره کرده با همه توانش سرشو ببره عقب ،ابروهاشو بندازه بالاکه:"نچ!"یه جوری که زبونش از جای خالی دندوناش بیاد بیرون.اگه دلت واسه حرف زدنش ضعف رفت باید یه جوری کش اش بدی،مثلن ازش بپرسی:"اسمت چیه؟" این ساده ترین سواله اگه هیچی به مغزت نرسید و دست و پاتو گم کرده بودی!(البت همه دست و پاشونو گم نمیکنن!) چقده خوشمزه ترتره اگه اسمش سین داشته باشه:"سمیرا"! زبونش بازم دالی میکنه از اون میون، خنده ات میگیره شک نکن . انگار که نشنیدی،دوباره بپرس :"چی؟! "خنده ات رو که ببینه لباش باز میشه واسه خنده ،انگار که از حجم خوشی ات فهمیده یه چیزی هست واسه باور کردن و جواب دادن:"سمیرا"! زبونش بازم دالی میکنه .با خودت تکرار میکنی : سمیرا، سمیرا ، سمیرا. یه چیزی ته دلت آب میشه،مثه یه گوله قند. کم کم وا میره و گرمت میکنه... فقط یه بار دیگه ، یه بار دیگه :"هوم ؟" حالا دیگه کاملن ازخوردن دست کشیده و داره باهات میخنده ، سیب توی دستای کوچولوشه و هنوز یه کم سیب توی دهنش . از خنده نمیتونه آب دهنشو جمع کنه ، تُفش راه می افته! صورتشو میاره جلوتر و لابه لای خنده هاش بریده بریده،و یه کم بلندترمیگه:"سمیرااااا "! " آ "رو یه جوری میکشه که تا ته حلقشو میتونی ببینی ، دندوناش یکی درمیون افتاده .دهنش پراز سیبه. اگه مزاجت پاک باشه و از دیدن همچین منظره ای مورمورت نشه (شایدم نباید بشه، چونکه داره سیب میخوره : )،دلت میخواد بپری و سفتِ سفت بغلش کنی. اما این کارو نکن،آخه نفسش تنگ میشه،چون هنوز داره میخنده ! اصلن اجازه بده اون آغوشتو امن ببینه ، بذار تو رو بغل کردنی ببینه . اینو میفهمی ، میفهمه ... آروم دست بکش روی موهاش ، انگشتای کوچولوشو ببوس و بلند شو . دستتو براش تکون بده وهمونجور که اون لبخنده روی صورتت پخشه بگو:"خدافظ ." مطمئن باش هنوز یه قدم دور نشدی بریده بریده لای خنده اش ازت میپرسه:" سیب نمیخوای ؟" برگرد. نگاهش کن.دستشو دراز کرده طرفت .سیب توی دستشه .اون یکی دستشم گذاشته روی دهنش که سیبها از دهنش بیرون نریزه ، شایدم آب دهنش! چشماش از خنده تنگ شده. یه چیزی توی دلت میشکفه ، همه ی دنیا برات میشه یه سیب گاز زده ! برو یه گاز از این سیب بزن ، از این دنیا ... حالا میتونی آروم توی آغوشت جا بدی اش و یه بوسه ی کوچولو از لپش بگیری ، یه بوسه ی امن و خوشمزه ...

 

نوش جان : )  

           

+  ششم اسفند 1387ساعت   توسط بهار  | 

معجزه

در تکمیل پست دیشب ارجاعتون میدم به این پست راز که مدتها قبل خوانده بودم و صد البته که چقدر چسبیده بود !

پ.ن1 : قابل توجه ذهنهای مدرن و البته عطای خودمان!

پ.ن2 :پیشنهاد میکنم "برای تبرک" ها را هم بخوانید و حظش را ببرید ، همانطور که ما بردیم و اینجا ابراز فرمودیم : )

+  یکم اسفند 1387ساعت   توسط بهار  |