تبليغاتX
به آهستگی...

به آهستگی...

خواب

 سررسیدم را در کیفم گذاشتم ،خسته و بیحال دست بردم و اولین چیزی را که نزدیک بود به سمت خودم کشیدم و زیر سرم گذاشتم ...

بالاخره عضو تیمشان شده بودم ،خیلی تصادفی ،اما چقدر دیر ... چقدر روشن به یاد می آورم که به خودم نهیب زدم : امان از این دیر آشنایی ! برای رسیدن به آنجا از کوچه های تنگ و خاکی با سربالایی های تند و نفسگیر که جوی آب باریکی از میانشان می گذشت بالا میرفتم.دو طرف کوچه ها را دیوارهای بلند کاهگلی پوشانده بود که ترکهای سطحی و گاه عمیق آن را شکافته بودند ، طوری که به راحتی میتوانستم آنطرف را ببینم . اما فقط تنه های ستبر درختها پیدا بود که تا آن دورها پیش رفته بود و آن انتها از انبوهی تنه ها سیاهی میزد و به جنگل می مانست . سر که بلند کردم شاخه ها و برگهای افراشته چنار را دیدم .اما آسمان ملتهبش بیشتر به خاطرم مانده ،مثل آنوقتهایی شده بود که انگار طوفانی در پیش است .

 آرام پیش میرفتم . سعی میکردم نفسهایم را با قدمهایم هماهنگ کنم اما گاهی صدای تپش قلبم را در گوشهایم میشنیدم ، محکم و گرم ... کم کم به پایان مسیر نزدیک میشدم ، جایی که بقیه گروه منتظرم بودند . روی بلندی ایستاده بودند و بالا آمدن مرا نگاه میکردند، انگار غایب جمعشان فقط من بودم .به آن بالا که رسیدم برگشتم و مسیری را که آمده بودم نگاه کردم ؛ کوچه های مارپیچ که آغازش در میان آن همه پیچ و خم گم شده بود ... سرچرخاندم و به اطراف نگاهی کردم ، مسیرهای دیگری را هم دیدم که هموارتر و دیوارهای کوچه باغهایش کوتاهتر بود ! حتی آسمانشان هم ابری نبود ... حالا میفهمیدم چرا در طول مسیر کسی را ندیده بودم ...

سرپرست گروه نزدیکتر آمد و بی هیچ مقدمه ای گفت :" ما دو مسیر داریم . " و با دستش به یک دشت اشاره کرد و ادامه داد:"یکی این مسیر است که هموار و ساده است ، زیاد هم طول نمیکشد . به راحتی میتوانی به خانه ات برگردی  ." و بلافاصله به سمت صخره ها رفت .دستهایش را در جیبش فرو برد و به سنگها خیره شد . بعد از مکثی نسبتا طولانی آهسته گفت :" اما این مسیر از میان صخره های بلند و مارپیچ میگذرد ، دره های عمیقش دست و پای هر کسی را میلرزاند ، گاهی به جنگل و دشتی هم میرسیم ، بعد از آنها اما کویرست و ... " حرفش را بریدم و پرسیدم:" کی حرکت میکنیم ؟ " برگشت و در چهره ام دقیق شد . لحظه ای بی حرکت ماند و بی آنکه بپرسد کدام مسیر را انتخاب میکنم به سمت صخره ها حرکت کرد . دلم میخواست یکبار دیگر پشت سرم را نگاه کنم . برگشتم و پدرم را دیدم که نگران و غمگین با توشه ای در دست آنجا ایستاده بود .آرام و با قدمهایی سنگین به سمتم آمد، پیشانیم را بوسید و زمزمه کرد " خدا به همراهت... " . بغض گلویم را میفشرد ، به زمین چشم دوختم و آرام و بیصدا اشک ریختم ...

میدانستم که خوابم ، تقریبا همیشه میدانم . تمام آن وقتهایی که تا اراده میکنم همه چیز درست میشود و بعد هیچ دردی نیست ، هیچ رنج و خفقانی ... و حتی بیشتر آن وقتهایی هم که هیچ چیز روبه راه نیست میدانم که باز خواست خودم بوده که اینطور پیش برود ... در آن لحظه هم که در حال انتخاب "روبه راه نبودن اوضاع " هستم باز هم میدانم دلیلی وجود دارد ، نیرویی که حسش میکنم ، که مبهم و تاریک است و "انتخاب روبه راه نبودن اوضاع "همیشه تحت تاثیر اوست ... این نیروی شگفت همیشه برایم در هاله ای شبیه طنین تپش قلبم بوده که وقتی در سکوت مطلق ،ناگزیر به یاد می آورمش ، در تک تک مویرگهایم همراهیش میکنم؛هیچ اجباری نیست اما دلم میخواهد همراهیش کنم ... یا نه، دلم میخواهد همراهیم کند. انگار تصمیم ها و اراده ام در عرض پیشنهادهای اوست . اعتقاد دارم که پیشنهاد میدهد چون هیچوقت اجباری حس نکرده ام ... میدانم که خیر است ، از کجا ؟ نمیدانم ... میدانم که خوابم ، گاهی حتی از این فکر در دلم میخندم که میدانم اما بازهم ادامه میدهم و وانمود میکنم نمیدانم ... گاهی اما از این حس که همه چیز را خودم میتوانم تغییر بدهم وحشت میکنم . که چطور همه چیز در دست من است؟! اما همینجا این پیشنهاد دهنده ی ابهام آلود آرامم میکند ... گاهی گوشه ای می ایستم و به خودم نگاه میکنم ، پیشنهادهایش را یک به یک حس میکنم و ناباورانه گاهی به این نتیجه میرسم که این منم که خودم را همراهی میکنم ... این منم که دلم میخواهد دیوارهای کوچه باغ بلند و کاهگلی باشد ، در حالی که میدانم اگر بخواهم میتوانم آنها را کوتاه ببینم . این منم که دلم میخواهد آسمان را ابری ببینم در حالی که در همان لحظه میدانم اگر بخواهم میتوانم آبی و صاف ترسیمش کنم . این منم که میخواهم پدرم را با وجود مخالفتش آنجا ببینم .حمایت و مهربانی همیشگی اش را حس کنم و با رقت و شفقتی که در قلبم حس میکنم آرام و بیصدا اشک بریزم ... این منم که میخواهم مثل بیشتر اوقات و اکثر انتخابهایم راه سخت تر را برگزینم ... این منم که رنج را گاهی با رضایت و گاهی با اندوه انتخاب میکنم در حالی که با اطمینان اما ناخودآگاهانه! میدانم رنجی که هست، خیرست... اما نمیدانم این خیر چرا رنج آلود و دردناک است؟!...

و آن اقل اوقاتی که هیچ چیز دست من نیست میدانم که گوشه ای نشسته ام و بی تفاوت فقط نگاه میکنم ، چون از همه چیز بریده ام ، خسته ام و دلم میخواهد برای چند ساعت ناقابل همه چیز از حرکت بایستد تا من در خواب ، آسوده بخوابم و خواب هیچ چیزی را نبینم ... اما نمیشود ...، این شتاب و گذرها ، این دنیای راز آلود ،خستگی و تمام شدن تحمل و شکسته شدن طاقت را نمیشناسد ... نمیشناسد .. .این را نمیفهمم که چرا گاهی -و نه همیشه -،نمیشود تصمیم گرفت که خواب ندید ... در حالی که درست همان زمان لازم است که هیچ چیز ندید ...

حس کردم پیشانیم گره خورده . چشمهایم را باز کردم ، صورتم گرم بود ... انگار صدای مبهمی می شنیدم ،کمی آنطرف تر از درون کیفم ...به گمانم هنوز خواب می دیدم... انگار صدای نفسهای سررسیدم بود که آخرین خط ،هوا را برایش سنگین کرده بود ...

جهان پیرست و بی بنیاد ازین فرهادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم ...

 

+  نهم آبان 1387ساعت   توسط بهار  | 

یاد ...

 

این روزها بازهم حال و هوای قیصر امین پور را دارد. از دست دادنش این روزها یکساله میشود ... او جاییست که باید باشد ... واژه واژه هایش اما، چه پررنگ و ماندگار نقش بسته ، چه جاری مانده میان خوب خواندنها و جانانه دیدنهایش ... چه یکدست و صمیمی "انسان" را در فضای ساده شعرهایش می نشاند! با چه حالی این واژه های چشم آشنا و روح آشنا از جانش برآمده! ... و چه حسرتی را در واژه نشانده و آه در دهان و سینه خرد و کلان سوزانده که : ناگهان چقدر زود دیر میشود ...

وقتی جهان/از ریشه جهنم/و آدم/از عدم/و سعی/از ریشه های یاس می آید/ وقتی که یک تفاوت ساده /در حرف/کفتار را/به کفتر/تبدیل میکند/باید به بی تفاوتی واژه ها/و واژه های بی طرفی/مثل نان/دل بست/نان را/از هرطرف بخوانی/نان است! ... خواندن شعر کسی که واژه های بی طرفی مثل نان را کشف میکند، نمیتواند "فقط" خالی از لطف نباشد ... من هم نمی توانم فقط به یکی از شعرهایش اکتفا کنم ...

با اين همه...

اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان ساده ی تو رد شدم

 اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست

از خوبي تو بود
که من
بد شدم!

 

سطرهای سپيد

واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد مي شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه هاي دفترم سياه مي شوند


خواستي که با تمام حوصله
تارهاي روشن و سفيد را
رشته رشته بشمري
گفتمت که دست هاي مهرباني ات
در ابتداي راه
خسته مي شوند
گفتمت که راه ديگري
انتخاب کن:
دفتر مرا ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهاي دفتر مرا
مو به مو حساب کن!

 

فال نیک

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

 

تو می توانی؟

من سال‌های سال مُردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می‌توانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟

 

درد واره ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

انکار

از تمام راز و رمز های عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده میان تهی
چیز دیگری سرم نمی شود
من سرم نمی شود
ولی...
راستی
دلم
که می شود!

 

احوال پرسي

اینجا همه هر لحظه میپرسند:
- حالت چطور است؟
اما کسی یک بار
ازمن نپرسید
- بالت...

 

و این شعرش که گویی در وصف مرگ خودش سروده...

 افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد -
می‌افتد

افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد -
می‌افتد

اما
او سبز بود و گرم که
افتاد

...

روحش شاد

 

+  هفتم آبان 1387ساعت   توسط بهار 

من و تو ، درخت و بارون...


من باهارم تو زمین
من زمین ام تو درخت
من درخت ام تو باهار

نازِِ انگشتای بارونِ تو باغ ام می کنه
میونِ جنگلا طاق ام می کنه.

تو بزرگی مثِ شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
                              تو بزرگی
                                                   مثِ شب . 
خود مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو.
تازه،وقتی بره مهتاب و
                               هنوز
شب تنها
             باید  
راه دوری رو بره تا دم دروازه یِ روز
مثِ شب گود و بزرگی
                                 مثِ شب  

تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
                مثِ شب نم
                                مثِ صبح
تومثِ مخملِ ابری
                         مثِ بویِ علفی
مثِ اون ململِ مه نازکی
                                   اون ململِ مه      

که رو عطرِ علفا، مثلِ بلاتکلیفی
                                     هاج و واج مونده مردد

                                                                  میونِ موندن و رفتن

                                                                                             میونِ مرگ و حیات
مثِ برفایی تو
تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه
مثِ اون قله یِ مغرورِ بلندی
که به ابرایِ سیاهی و به بادایِ بدی می خندی

 

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتای بارون تو باغ ام می کنه
میونِ جنگلا طاق ام می کنه.

شاملو، مهر  ۱۳۴۱

 ...

برای نم نمِ بارونِ امروز ، هوای نفس کشیدنی و آسمونِ پریدنی اش ... 

پ.ن: به امید برف : )

+  پنجم آبان 1387ساعت   توسط بهار 

بو علی سینای 12 ساله

پیش از حدوث جهان به چه کار بوده است جز خداوندی؟

+  پنجم آبان 1387ساعت   توسط بهار