تبليغاتX
به آهستگی...

به آهستگی...

پندار

گمگشته از خویشم و آینه برابرم

این ولوله همیشه همین بوده در برم

 این حیرت از شب چشمان بسته ام

وآن من که گمشده امشب ،همین منم ؟!

 غرق تلاطم دریای بی سکون

در جستجوی یک نمِ بارانِ جان ،تنم

 در انتظار چهچه دلسوز یک قفس

دور و دریغ حنجره ها را نمیدَرم

 بی نام و بی نشان شده امشب ضمیر من

ننگ آید آسمان که نشان گیرد اخترم

 پندار زیبایی محض و ترنمش

تکرار من شده که من این پرده میدَرم...

+  بیست و دوم مهر 1387ساعت   توسط بهار  | 

20 مهر ،بزرگداشت حافظ

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید

...

+  بیستم مهر 1387ساعت   توسط بهار  | 

تا بیاسایم دمی

حرفی نیست

و نه حتی تلاشی

فقط خسته ام

و ترجیح میدهم

به جای تسبیح کردن کلمات بیهوده و مبهم

سکوت ببافم

و روی این تن سردم را بپوشانم

شاید لرزش چانه ام را نبینید

وقتی بی اراده ذکر میگیرم:

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

 

+  نهم مهر 1387ساعت   توسط بهار  | 

امشب

چه ساده ام امشب

مثل یک آسمان بی ستاره

وحتی ماه

...

 

+  هشتم مهر 1387ساعت   توسط بهار  | 

 

+  ششم مهر 1387ساعت   توسط بهار