به این همه پنجه نیازی نبود
درخت چنار من!
به این همه پنجه نیازی نبود
اگر چیزی در هوا بود.
...
شمس لنگرودی
به این همه پنجه نیازی نبود
درخت چنار من!
به این همه پنجه نیازی نبود
اگر چیزی در هوا بود.
...
شمس لنگرودی
نمیتونم تشخیص بدم جایی که الان هستم اسمش چیه ! دارم اوج میگیرم یا سقوط میکنم ؟!
وقبول کردن اینکه قدرت تشخیصم نم کشیده خیلی سخت تره به نظرم ...
پ.ن : تاب تاب عباسی خدا منو نندازی . . .
یک حاشیه امن
...
برای پیدا کردنش،تمام دنیا را نشانی دارم
یک حاشیه امن
بدون پرتگاه
...
Remember, I will still be here
As long as you hold me, in your memory
Remember, when your dreams have ended
Time can be transcended
Just remember me
I am the one star that keeps burning, so brightly,
It is the last light, to fade into the rising sun
I'm with you
Whenever you tell, my story
For I am all I've done
Remember, I will still be here
As long as you hold me, in your memory
Remember me
I am the one voice in the cold wind, that whispers
And if you listen, you'll hear me call across the sky
As long as I still can reach out, and touch you
Then I will never die
Remember, I'll never leave you
If you will only
Remember me
Remember me...
Remember, I will still be here
As long as you hold me
In your memory
Remember, when your dreams have ended
Time can be transcended
I live forever
Remember me
Remember me
Remember... me...
همیشه بهانه ای هست ، برای اینکه بخوای کمی بیشتر بمونی ...
یا شاید گریزی داشته باشی از تمام آنچه می اندیشیدی ناگزیره...
گاه و بیگاه همین روزای ساده و صبور، لبریز شور کودکانه ای می شه از دیدن دوباره واژه های چشم آشنایی که کم کم میرفت تا غبار فراموشی بگیره .
شاعری که فقط مثل خودش حرف میزنه ...
هر بار که این دو شعرش را زمزمه میکنم،حس محوی در گذر از سالها و ماهها برام زنده میشه که بی نهایت دوستش دارم ...
مِی خوردنِ روز با روياهای دورِ ملکوت
با ملايکِ خودت که پيالهپياله به دست
از ملکوت آمدهن
ميگن: تو آيتِ خلاصِ خوابای ماه
چه کردی برا خدا که مِهرت و انداخت به دلِ سنگ
به دلِ ستاره، به دل آدمی!؟
من به جادوی کلمه رسيدم
برو مثل خودت حرف بزن
امروز حرف، فردا شعر، پسفردا وحیِ خلاص!
حرف همينه که هست
ببين من چقدر ثروتمند شدم به اين دنيا!
نه خواب و نه رویا
فقط رفتم پی رَدِ برف تا آخرای زمستون
جای پاتو بوسيدم
بعد زبونم باز شد به اين جور گفتنا
که نه شعره و نه قصهست، نه حرف،
خب منم یه شب گفتم بشکنم اين تاريکی رو!
رفتم و آتيش واسهتون آوردم
واسه سرما، واسه زمستون !
حالا گرمِ گرم بخوابين!
من زدهم پرانتزا رو باز کردهم
حالامیتونين از وسطِ مزرعهی ماه رَد بشين
گُل بچينين، ستاره بچينين،
بعد... برو کنار، تا لکه رو از رو دامن دريا بردارم!
پسفردا بهِت میگم
کی به کيه!
حالا يه خورده برامون بزن!
ميخوام بخونم
دلم گرفته،
کلمهها رو از زندونِ هزار سالهشون نجات ميدم دارم
من اَبَدم، اما خوب!!
این یه رازه به پيغمبر!!
...
عاشق شدن در دی ماه ، مردن به وقت شهریور ...
هنوز هم هی سَرَت را بالای ستاره میگيری؟
پُشت اين آسمان، آسمانی ديگر است!
باز هم پر از ستاره
پشت آن آسمان، باز آسمانی ديگر، پر از واژه و پری!
زبانِ بینهايت، همين اختلاطِ اشاره و لبخند است.
. تو بی خود ازخواب ديشبت، هی برای آينه سخن میگويی
آينه، تعبير همين معانی آسان ماست،
باور کن!
...
باور کن ...
تمام لذت مرموز بودن
درست همان زمانیست
که لبخند محوی
به آرامی روی لبها نقش ببندد
اما کسی نداند ...
حتی با همه دانشی که از نقش لبخند تو دارد
زندگی شاید همین باشد
همین لذت مرموز بودن
...