تبليغاتX
به آهستگی...

به آهستگی...

 

 

هیچی نمیخوام

فقط

یادت نره خودتو بیاری .

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند 1386ساعت   توسط بهار 

 

 

همه روز و شبم

 

همین گنجشکی شده که آروم تو دستهام گرفتمش

 

یکمی که دستهامو آزادتر بگیرم میپره و یکمی اگه محکمتر ... میمیره ...

 

نگران دل کوچیکشم ،که توی سینه اش آروم و قرار نداره

 

نکنه یه وقت خواب بیاد و ...دستهام ...

 

دستهام...

 

 

 

+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1386ساعت   توسط بهار  | 

 

برای اینکه یادم بمونه

 

 .    .     .

 

یلدا هم که باشد

ستاره چینی ما برقرارست

 

شما هم بیایید،

اگر خواب را ترجیح نمیدهید...

 

آب هم داریم

که برای دل خوبست

و روشنایی

که برای چشم...

و سپیده دمان فردا را. . .

 

میخواهیم خورشید را هم بچینیم

شما هم بیایید

اگر خواب را ترجیح نمیدهید

 

...

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1386ساعت   توسط بهار  |