تبليغاتX
به آهستگی...

به آهستگی...

+  هشتم آبان 1388ساعت   توسط بهار 

 

"هیچ‌وقت،

هیچ‌وقت نقاش خوبی نخواهم شد!

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه‌ی سیبی،

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ‌ها

ناپدید ماند..."

 

+  هفتم مهر 1388ساعت   توسط بهار 

از میان این‌روزها. آخر

این‌روزهای شماره‌دار من، سایه‌ی دست‌هایی است روی دیوار که ادا در‌می‌آورند جلوی نور، برای طفلی که بی‌‌قرار دست‌کشیدن به پوست درخت‌ها و  دیدن خورشید و دنبال کردن پروانه‌هاست...

و این‌روزها، آن طفل منم...

+  ششم مهر 1388ساعت   توسط بهار  | 

از میان این‌روزها.7

بگذار فکر کنند از پله برقی می‌ترسم

همه‌ی دنیا، همان سه‌تا پله‌ی آخر است.

+  ششم مهر 1388ساعت   توسط بهار  | 

از میان این‌روزها.6

 

...

 

 

+  ششم مهر 1388ساعت   توسط بهار  | 

از میان این‌روزها.5

رویای چراغ سردری

"همواره می‌خواسته‌ام وقتی که مرده باشم همچون چراغ سردری باشم بر سر در خانه‌‌ی تو، که شب رنگ‌باخته‌ی تو را پرتو افکنم، و یا در بندری که کشتی‌های تجاری بزرگ درخوابند و یا همانجایی که دختران می‌خندند بیدار باشم.در کنار کانال شهری که قابل کشتی‌رانی است ، سوسویی باشم برای کسی که تنها می‌رود. همیشه می‌خواسته‌ام در کوچه‌ای تنگ و باریک همچون فانوسی سرخ، بر دار باشم. بر فراز برجی، در اندیشه‌ای و در باد شبانگاهی و آوازهایش بلرزم. یا شراره‌ی چشمان گرد شده‌ی کودکی باشم، هنگامی که وحشت‌زده، پی می‌برد تنهاست، و باد همان هنگام پشت دریچه‌های پنجره‌ زوزه می‌کشد و رویاها همچون ارواح، بیرون پنجره پرواز می‌کنند.

آری، همواره می‌خواسته‌ام وقتی که مرده باشم، همچون چراغ سردری باشم، و شب‌ها تنهای تنها، وقتی همه چیز در جهان در خواب است، با ماه گفتگو کنم، اما با تو ..."

By: J.W.Hunt

+  پنجم مهر 1388ساعت   توسط بهار  | 

از میان این‌روزها.4

*...

-          بعد یه عمر با این‌همه مکافات برگشته اینجا، ولش کنم بیام شمال؟!

-          قرارمون بود! قول دادی!

-          قرار چیه؟! وضع عوض شده!

-          قرار اون چیزیه که وضع عوض شد پاش وایسی. قرار یعنی این!

*...

-          تو عاشق استاد پونزده سال پیشِتی. من الانشو میبینم.عوض شده ، من دارم بهت میگم...

-          همه عوض شدن! تو کیو میشناسی که هنوز مثه پونزده سال پیشش باشه؟

-          تو!

-          خوبه که من عوض نشدم بعدِ این‌همه سال...؟

*...

-          چی میخوای تو؟

-          میخوام ولم کنی... وقتی صبح از خواب پامیشم دلم میخواد کسی نباشه باهام حرف بزنه. میخوام از خونه که میرم بیرون کسی منتظر نباشه برگردم. دل کسی تنگ نشه واسم. کسی منو نخواد. میخوام تنها باشم مرتضی... دو روز دیگه نگاه میکنم میبینم پیر شدم. دستام خالیه. هیچی ندارم از خودم. اگه ولم نکنی برم دلم اینجا میپوسه.

  کنعان، مانی حقیقی

+  سوم مهر 1388ساعت   توسط بهار  | 

از میان این‌روزها.3

For every step in any walk
Any town of any thought
I'll be your guide
For every street of any scene
Any place you've never been
I'll be your guide

...

 it's not the wings that make the angel

lili

lyric

+  سوم مهر 1388ساعت   توسط بهار  | 

از میان این‌روزها.2

"حکیمان پیشین به استناد شبهه‌ی بقای موضوع، به شیء حق می‌دادند تا فقط در مکان، کمیت، کیفیت و وضع حرکت کند اما اجازه نمی‌دادند که شیء درخود حرکت کند و از خود دالانی بسازد تا خودش در آن گام زند. بسیار نامعقول می‌نمود که شیء جامه‌ی خودی خود را بِکند و خودی دیگری به تن کند و باز هم خودش باشد. اما صدرالمتالهین وقوع چنین تحولی را درخودی شیء نه تنها جایز بلکه واجب دانست و برهان کرد تا چنین حرکتی و جوششی در درون نباشد تحول و دگرگونی‌ای در بیرون پدید نمی‌آید. و تا چیزی مستمرن و اتصالن از پوسته‌ی خودی خود بیرون نیاید و خود را نردبان اعتلای خود نکند و در دل ناآرام و بی‌قرار نباشد و در خود گام نزند و در پای خود نمیرد و بر پای خود نروید و از خود مایه نگذارد، هرگز به کمالی نوین دست نخواهد یافت."

نهاد ناآرام جهان، عبدالکریم سروش  

+  دوم مهر 1388ساعت   توسط بهار  | 

از میان این‌روزها.1

۱.از میان ویرانه های جنگ دوم جهانی...

۲."با به بن‌بست رسیدن مذاکرات نفت، انگلیسی‌ها بار دیگر سیاست تهدید و ارعاب و تطمیع*را از سرگرفتند و همزمان با اقدامات تهدیدآمیز علیه ایران، به این بهانه که اقدام یک‌جانبه‌ی دولت ایران در لغو امتیاز نفت صلح جهانی را به خطر افکنده است به شورای امنیت سازمان ملل متحد شکایت کردند. دکتر مصدق این‌بار نیز شخصن ریاست هیئت نمایندگی ایران را برای دفاع از موضع ایران در شورای امنیت به عهده گرفت و پس از حضور در جلسه‌ی شورای امنیت، ظاهرن به عنوان معاینات پزشکی و در واقع برای مذاکره با مقامات امریکایی به واشنگتن رفت، ولی تلاش او برای جلب حمایت امریکایی‌ها از ایران در برابر انگلیسی‌ها بی‌نتیجه ماند و دکتر مصدق دست خالی از واشنگتن به تهران بازگشت.

در اواخر اکتبر سال 1951 با پیروزی حزب محافظه‌کار در انتخابات انگلستان و بازگشت چرچیل به مقام نخست‌وزیری این کشور، که جریان ملی شدن نفت ایران و اخراج تحقیر‌آمیز انگلیسی‌ها از کشور عامل اصلی** آن بود، موضع انگلیسی‌ها در برابر ایران سخت‌تر شد و یک سلسله عملیات پنهانی برای سرنگون ساختن حکومت مصدق آغاز گردید که جزئیات آن بعدها از طرف خود انگلیسی‌ها فاش شد."

تاریخ و تصویر، محمود طلوعی

Carrot and stick approach*

سیاست تهدید و تطمیع ترجمه‌ی فارسی همین "چماق و هویج"‌ی است که این روزها صدایش را به تکرار از لابه‌لای کار مترجم‌های بی‌ذوق کم‌حوصله و بی‌سواد این رسانه‌ی ملی‌تان! می‌شنوید، یا در جراید می‌خوانید.

**دارم به دلیل اصلی روی‌کار آمدن دوباره‌ی چرچیل و پیروزی حزب محافظه‌کار فکر می‌کنم! و اینکه مصدق این‌همه آدم و اصول سیاسی یک بریتانیا را معطل سیاست‌ها و اهداف دولتش کرده! لبخندم می‌آید. اما این لبخنده چنان پایا نیست و به زودی می‌ماسد وقتی نگاهم به سال 1951 می‌افتد.

- دلم هیچ با این رسانه‌ی ملی‌تان! صاف نمی‌شود. اخبار و خیمه‌شب‌بازی‌‌ها و بقیه‌ی آبکی‌هاش را که کنار بگذاریم فقط برفک‌های آخر شبش می‌ماند. از صدایشان هم چه بگویم که همه‌ی دل‌خوشی‌مان شنیدن همین صدای سیبیلوی سهیل‌خان بود و آسمان ریسمان بافتن‌ها و حافظ‌خوانی‌های یکشنبه شب‌هاش، که آنهم به دلیل مرام سیاسی‌ و فعالیت‌هاش انگار من بعد باید به طور کل کن لم یکن تلقی شود. پنچ‌شنبه شب‌ها هم نوبه‌ی محمد‌خان صالح اعلا بود و سرچراغی‌هاش که: یار من چون به حرف می‌آید/آفتابست و برف می‌آید. چله‌ی تابستان، نیمه‌ی شب، هم برف می‌آمد هم آفتاب می‌شد! باور کنید! اما حالا نمی‌دانم اگر میانه‌ی یکی از روزهای زمستان با کیفیت تصویری همین دو‌کلام را تکی برایم اجرا کند،  بالاخره برف خواهد آمد یا نه! از بس که دلم صاف نمی‌شود با این صداها و سیما‌ها...

حالا نیمه‌ی پر لیوانم را کجا دمر کرده‌ام، نمی‌دانم!    

 

+  یکم مهر 1388ساعت   توسط بهار  |